السلام علیک یا عماه السطان، علی ابن موسی الرضا الرئوف...

:: السلام علیک یا عماه السطان، علی ابن موسی الرضا الرئوف...

ان شاءالله فردا، بعد از ماه ها، عازم مشهدالرضا هستم،

به قصد یک زیارت هفده هجده ساعته...

مدتی هست که سهمم از زیارت عموجانم شده زیارت های چندساعته ی خسته...

می روم می نشینم جلوی گنبد کپلی امام رضا علیه السلام و بر و بر نگاه می کنم... البته این بار امیدوارم بخاطر بهتر بودن قطار کمتر خسته باشم، اما دفعات پیش جلوی چشمشان چادر به صورتم می کشیدم و چرت هم می زدم از خستگی...

اگر لایق باشم نائب الزیاره و دعاگوی دوستان خواهم بود...

راستش کمی تا قسمتی ذوق مرگم!

می توانید التماس کنید تا دعایتان کنم! :))

منبع : !ابرها به زمین نزدیکترند تا به خورشیدالسلام علیک یا عماه السطان، علی ابن موسی الرضا الرئوف...
برچسب ها : زیارت

مادری تمام...

:: مادری تمام...

مامان و بابام برگشتن... داغون اما خوشحال...

توی نجف نزدیک یک میلیون پولی که همراهشون بوده برای خرج سفر، یک جا زدن...

اما عین خیالشون نیست...

بار مادری هم از دوشم برداشته شد...

خوشحالم از سلامتشون...

امیدوارم همه ی اونهایی که هنوز توی راهن به سلامت برسن...

منبع : !ابرها به زمین نزدیکترند تا به خورشیدمادری تمام...
برچسب ها :

من و ذوق مرگی شتری...

:: من و ذوق مرگی شتری...

وااااااااااااای...

یهو تلگراممو باز کردم دیدم داداشم از مامانم و بابام تو راه کربلا عکس فرستاده...

کلی ذوق مرگ شدم...

بخصوص اینکه مامانم با چادر و چفیه و روسری من رفته، کوله ی کوهم رو هم بابام انداخته رو کمرش...

الهی من قربون بابام برم که دو تا کوله ها رو خودش انداخته که مامانم کمرش درد نگیره...

 

الان رسما ذوق مرگم من...

 

 پ.ن: دلم داره می پوکه انقدر هیچکس نیست باش حرف بزنم. همه رفتن کربلا و من به حضور بعضی ها نیاز دارم که باشون حرف بزنم. اما اینجا منم و تنهایی به ظاهر نا تنهایی!

 

بعداً نوشت: امروز هم برادرم این عکس رو فرستاد:

زیرش هم نوشته بود آیا این دو سبدشان را به کربلا می رسانند؟ :)

منبع : !ابرها به زمین نزدیکترند تا به خورشیدمن و ذوق مرگی شتری...
برچسب ها : کربلا ,بابام

آرامش چیست؟

:: آرامش چیست؟

به حالتی گفته می شود که بنده آن را در حالِ نداشتنم!

حالتی که وقتی آن را در حالِ نداشتن باشی، نمی توانی سر یک چیز جدی تمرکز کنی و آن را پیش ببری...

حالتی که وقتی آن را در حالِ نداشتن باشی، می خواهی به زور خواب یا هی پریدن توی تلگرام و ور رفتن الکی با آن، بداری اش...

حالتی که دعا می کنی داشته باشی اش، و زمان برای «آن حالت مند» شدن، بسیار کند و لاک پشتی می گذرد...

حالتی که وقتی آن را در حالِ نداشتن باشی، گل مریم دوست داشتنی ات نفس های آخرش را بکشد و تو هی آن را به خودت نزدیک تر کنی تا عطرش را حس کنی بلکه «آن حالت مند» بشوی...

 

منبع: فرهنگ خودم- ص 1

بعدا نوشت: آرامش چیزی است که در حال حاضر به آمدنش امید دارم...

منبع : !ابرها به زمین نزدیکترند تا به خورشیدآرامش چیست؟
برچسب ها : حالتی ,حالِ ,باشی، ,نداشتن ,حالِ نداشتن ,نداشتن باشی، ,حالت مند» ,حالِ نداشتن باشی،

با پررویی تمام نمک می خورم و نمکدان می شکنم...

:: با پررویی تمام نمک می خورم و نمکدان می شکنم...

تشهد را گفته ام و موقع بلند شدن، طبق عادت بر زبانم می آید: بحول الله و قوته أقوم و أقعد...

یک لحظه حواسم جمع می شود به چیزی که به عادت گفته ام: بحول الله و قوته أقوم و أقعد؟! این یعنی بحول الله و قوته أفعل کل فعل... این یعنی بحول الله و قوته حتی أذنب!!!

وااااااای بر من... فهمیدی چه شد؟!!!

خجالت هم دارد این نمک خوردن و نمکدان شکستن...

منبع : !ابرها به زمین نزدیکترند تا به خورشیدبا پررویی تمام نمک می خورم و نمکدان می شکنم...
برچسب ها : قوته ,الله ,بحول ,بحول الله ,یعنی بحول ,قوته أقوم

بیچاره زنی که ذره ای بفهمد...

:: بیچاره زنی که ذره ای بفهمد...

امشب، موقع روضه ی حضرت زهرا در دانشگاه امام صادق، وقتی صدای گریه ی آقایان برای مصائب پشت در می آمد، داشتم فکر می کردم که مردها چه می فهمند، از سقط بچه، آن هم بچه ی شش ماهه، آن هم نه خود به خود، که با ضربه، آن هم نه در شرایط معمولی، در شرایطی که خودش کافی است برای روزی چندبار جان دادن...؟! واقعا چه می فهمند که چنین گریه می کنند؟

موقع روضه ی مادر، بیچاره است آن زنی که ذره ای، و فقط ذره ای، درکی از سقط جنین داشته باشد...

 

پ.ن: هنوز هم معتقدم خداوند کسی که روزی اش بند کار کردن است را بی کار نمی گذارد! او رزّاق است و رزّاق است و رزّاق...

منبع : !ابرها به زمین نزدیکترند تا به خورشیدبیچاره زنی که ذره ای بفهمد...
برچسب ها : رزّاق ,موقع روضه

اینگونه است که ما هی ضربه می خوریم...

:: اینگونه است که ما هی ضربه می خوریم...

دقایقی پیش، بنده به نتیجه ی جدیدی رسیدم و آن هم اینکه:

ضربه را باید خورد.

زیرا اگر ما ضربه را نخوریم، احتمال دارد ضربه ما را بخورد!

 

احساس شروع یک تب دارم به همراه سر درد. به گمانم عفونت جمع شده در زیر پوستم، دارد گسترش پیدا می کند. تا فردا که دکتر بروم نمی دانم چند درجه تب خواهم کرد. و حتی یک نفر هم در این حوالی نیست که دست بر پیشانی ام بگذارد و بگوید تب دارم یا نه؟

کلی هم برگه دارم برای صحیح کردن، اما انگار جلویم نشسته اند برای صحیح نشدن!

منبع : !ابرها به زمین نزدیکترند تا به خورشیداینگونه است که ما هی ضربه می خوریم...
برچسب ها : ضربه ,برای صحیح

نقدی کوتاه بر برنامه ی « دور همی »

:: نقدی کوتاه بر برنامه ی « دور همی »

در ایام نوروز، برنامه ای به نام «دور همی» پخش می شد که طرفداران نسبتا خوبی هم داشت. برنامه ای که در ابتدا به دلیل نو بودن فضای سن و ترکیب تئاتر، اجرا، موسیقی، استفاده از طنز اجتماعی و... جذاب به نظر می رسید.

اما این برنامه هم مانند سایر مشابه های خودش در معرض نقد قرار گرفت. یکی از نقدهایی هم که به سرعت در شبکه های اجتماعی دست به دست شد، تقلیدی بودن برنامه از همتای هندی خود بود که بعضا آن را بی اهمیت می دانستند و بعضا با دیدن این تشابه ها تأسف می خوردند. بماند که این تقلید ها در رسانه سابقه ی عجیبی دارد و در تبلیغات کالا ها یا ترویج مسائل اخلاقی هم به وفور دیده شده است؛ گویی که خلاقیت در امور رسانه ای امری است در دسترس خارجی ها (که البته کشورش فرق نمی کند، از همین چین و هند و ترکیه ی خودمان گرفته تا اروپا و آمریکا)، و ما همین که تقلید خوبی بکنیم از سرمان هم زیاد است.

اگرچه که بنیان این تقلید ها بر آبِ خود کم بینی است یا اموری از این دست، و این خود قبیح است، اما اگر این تقلید ها در حد ایده گرفتن باشد و باقی کار بومی سازی شود، یا اصلا خود برنامه ای که از آن تقلید شده، متناسب با فرهنگ و دین ما باشد و سپس مهر کپی برابر اصل بر آن بخورد، نمی توان خرده ی زیادی گرفت، چرا که در نهایت ناهنجاری های فرهنگی و اجتماعی و دینی و... ایجاد نمی کند.

به نظر می رسد اگر تیر نقدی بخواهد بر قلب برنامه ای مثل «دور همی» اصابت کند، باید درباره ی محتوای ارائه شده توسط آن، و نه صورت ظاهری اش، باشد. به این منظور نقد کوتاهی طبق سوالاتی که آقای مهران مدیری از یکی از مهمان های جلسه، یعنی آقای برزو ارجمند، پرسیدند، مطرح می شود. سؤالاتی که قبل از طرح آن ها هم با افتخار ادعا می شد که آن چه ما می پرسیم کمی غیرعادی است. این نقد بر می گردد به این سه سؤال:

  1. تا به حال چه کار بدی انجام داده اید که کسی نداند؟ اعتراف کنید!
  2. یک نفر که از دست شما ناراحت است را نام ببرید و بگویید چرا از شما ناراحت است و عذرخواهی کنید.
  3. از چه کسی تنفر دارید؟ نام ببرید.

 

نقد سوال اول:

در این سؤال از مهمان برنامه خواسته می شود که به کار مخفی بدی که انجام داده اعتراف کند.

اولا: هیچ دور از ذهن نیست که این کار بدِ مخفی یک گناه باشد. چرا که خود انجام دهنده ی آن جزء کارهای بد به حسابش می آورد. اگرچه که ممکن هم هست این بد، یک بد فرهنگی باشد و نه دینی، اما به هرحال تصور اینکه مهمان در آن شرایط به یک گناه اعتراف کند هم دور از ذهن نیست. اما همانطور که می دانیم، بر خلاف مسیحیت، که اعتراف به گناه نزد کشیش یکی از عوامل سعادت و پاکی انسان به حساب می آید، در اسلام عزیز این امر خودش یک گناه تلقی می شود و کسی حق چنین کاری را ندارد، مگر در شرایط خاص که مصلحت مهمی بر آن مترتب باشد. این کار عواقب خطرناکی از جمله ریختن قبح گناه، ایجاد کدورت، نا امیدی از اصلاح نفس و... دارد.

ثانیا: بر فرض این هم که آن کار بد، گناه نباشد و صرفا یک ناهنجاری فرهنگی به حساب بیاید، از آن جایی که تاکنون مخفی بوده، کاملا محتمل است که بیان آن، عواقب نامطلوبی داشته باشد که در آن لحظه مهمان برنامه نتواند آن ها را پیش بینی کند؛ مثل خراب شدن چهره ی او در نظر بینندگان، ایجاد کدورت بین او و کسی که آن کار بد به او مربوط بوده است، کمک به رواج یک ناهنجاری فرهنگی و...

 

نقد سؤال دوم:

اگرچه این سؤال در پوششی مثل عذرخواهی و اصلاح ذات بین قرار گرفته اما به دلیل اینکه از مهمان برنامه خواسته می شود علت ناراحتی را بگوید، نقدی که بر سوال قبل وارد بود بر این هم وارد است.

 

نقد سؤال سوم:

 در جواب این سؤال ابتدا مهمان برنامه گفت که شخصی را که از او بدم می آید شما نمی شناسید. اما مجری خیلی صریح از او خواست که شخصی را نام ببرد که معروف است و همه می شناسند. خودش هم برای راحت کردن کار و ریختن قبح سؤال، یکی از عوامل رسانه ای را نام برد و تصریح کرد که تنها دلیل کار کردن با او این است که مجبور به همکاری است. سپس مهمان برنامه هم شخص معروفی را که از او تنفر دارد نام برد.

شکی نیست که در فرهنگ ما، بروز تنفر از یک انسان دیگر، آن هم در ملأ عام و بخصوص بدون هیچ هدف والاتری، یک ناهنجاری به حساب می آید، زیرا فقط عامل تفرقه و ایجاد کدورت بیشتر و کمرنگ کردن ارزش یک انسان می شود. البته این ابراز تنفر، از آن جهت که درعرف بدگویی به حساب می آید، شرعا هم منع شده است.

ممکن است کسی ایراد بگیرد که عرف ما در این زمینه دچار عیب است و رک گفتن نقد ها، چنان که در برخی فرهنگ ها وجود دارد، بهتر است. پاسخ داده می شود که اولا این ابراز تنفر نقد نیست، ثانیا خود رک گویی اگر فایده ای بر آن مترتب نباشد، هیچ ارزشی ندارد و بعضا باعث عدم اصلاح فرد مقابل می شود.

 

خاطر نشان می شود که این نقد فقط در مورد یک بخش کوتاه از یکی از قسمت های این برنامه بود و در مورد سایر بخش ها یا قسمت ها ادعایی ندارد. بنابراین وجود ایراد های بیشتر یا محسنات در سایر بخش ها یا قسمت ها را نفی نمی کند. گسترش و تکمیل این نقد باشد به پای کسانی که وقت بیشتری پای این برنامه گذاشتند، بلکه ذخیره ای باشد برای استفاده در ساخت برنامه های مشابه.

 

والسلام.

منبع : !ابرها به زمین نزدیکترند تا به خورشیدنقدی کوتاه بر برنامه ی « دور همی »
برچسب ها : برنامه ,مهمان ,سؤال ,گناه ,تقلید ,ناهنجاری ,مهمان برنامه ,ایجاد کدورت ,ناهنجاری فرهنگی ,برنامه خواسته ,«دور همی» ,مهمان برنامه خواسته

برادری از این تمام عیار تر؟!

:: برادری از این تمام عیار تر؟!

صدها نفر از برادران تمام عیارمان در نیجریه در گورهای دسته جمعی برادری شان را اثبات می کنند اما ما خسته ایم، خوابمان می آید، مسائل مهمتری هم داریم تازه! مگر مساله ی هسته ای کم اهمیت دارد؟! اگر چهارسال دولت تمام شود و شیرینی رونق اقتصادی به کام ملت ننشیند، خیلی بد می شود آخر!

حتی عده ای هم که جمع می شوند جلوی سفارت انقدر بی سرو صدا می روند که از طریق یکی از این کانال ها و گروه های تلگرامی که خبر فلان سوتی فلان مسؤول در فلان شهر را جا نمی اندازند خبردار نمی شویم...

خب حق داریم! خسته ایم، خوابمان می آید... تازه مسائل مهمتر را نگو که تمام فکر و ذکرمان شده...

منبع : !ابرها به زمین نزدیکترند تا به خورشیدبرادری از این تمام عیار تر؟!
برچسب ها : تمام ,فلان ,ایم، خوابمان ,خسته ایم،

خودت گفتی اجابتم می کنی...

:: خودت گفتی اجابتم می کنی...

خدایا!

ببین!

جلوی همه دارم فریاااااااد میکشم...

خودت مگر نگفتی مضطر را اجابت می کنی؟

می بینی حالا؟!

به اضطرار رسیده ام، اضطرار...

اجابتم کن،

که خوانده ام خدایی را که 

یجیب المضطر اذا دعاه...

اجابتم کن،

خدای همیشه مواظب من!

 

پ.ن: 

اصلا امکان دارد شب شهادت امام رضا علیه السلام باشد و آدم هوس زیارت مشهد مثل خوره به جانش نیفتد؟

شب آخر صفر دعا بفرمایید برای بنده...

منبع : !ابرها به زمین نزدیکترند تا به خورشیدخودت گفتی اجابتم می کنی...
برچسب ها : اجابتم

بفرمایید بحث جدی...(1)

:: بفرمایید بحث جدی...(1)

فرض کنید یک آدمی هستید در حد و حدود معمولی، مثلا یکی مثل خود بنده، که نه معلومات دینی قابل قبولی دارد، نه معنویات درست و درمانی، نه جایگاه اجتماعی خفنی دارد، نه تا به حال به وظایفش در قبال امامش عمل کرده...

نه، اصلا فرض کنید خودتان هستید با شرایط خودتان، آن وقت از شما می خواهم به این سوال من پاسخ دهید:

 

اگر بدانید امام زمان عجل الله تعالی فرجه الشریف،

در زمانی نزدیک، مثلا ده سال دیگر،

ظهور می کنند،

چه کارهایی می کنید؟

چرا؟

(البته اگر تمایز جدی و قابل توجه با حقیر دارید لطفا تمایز رو ذکر کنید. مثلا مخاطبین آقا بیان کنند! یا اگر کسی جایگاه اجتماعی خاصی دارد که دانستنش در جواب مؤثر است بفرماید.)

 

برای پاسخ به این سوال و ورود به بحث هم، باید حداقل این یک پیش فرض را قبول داشته باشید که ما وظیفه ای نسبت به امام مان داریم! بنابراین اگر این پیش فرض برایتان به هر دلیل زیر سوال است، لطفا کامنت نگذارید.

 

نکته ی دیگر اینکه لطفا مختصر و مفید جواب بدهید و از پراکنده گویی و منبر رفتن جداً بپرهیزید... خوب هم فکر کنید بعد جواب دهید، عجله ای در جواب نکنید... مثلا یک هفته بگذارید به این مسأله خوب فکر کنید... یک هفته به جواب سوال بنده فکر کنید بخاطر امامتان...

 

این مطلب و بحث هایی که به کمک شما عزیزان در بخش نظرات می شود، شاید به نحوی مقدمه ای شود برای کلید خوردن نوعی کارگاه مهدویت... بنابراین از تک تک شما خواهش می کنم در بحث با جدیت حضور پیدا کنید و به پیشرفت آن کمک کنید.

 

پیشاپیش از حضور فعالتون ممنونم.

منبع : !ابرها به زمین نزدیکترند تا به خورشیدبفرمایید بحث جدی...(1)
برچسب ها : جواب ,سوال ,مثلا ,جایگاه اجتماعی

آخ آخ آخ آخ آخ...

:: آخ آخ آخ آخ آخ...

وقتی مرور می کنم خاطرات این یک سال اخیر رو که توشون عربستان دست داشته، و پررو بازی این چند وقته شون رو می بینم، هی یاد اون نامه ی رییس جمهور به مناسبت مرگ عبدالله ملعون (بخوانید عبدالشیطان) میفتم، و هی حرص می خورم... طلب مغفرت برای اون مرحوم (بخوانید ملعون) و آرزوی موفقیت برای دولت (بخوانید دولت گور به گور شده) سعودی... که بعد هم اسمشو گذاشتن دیپلماسی... اصلا این دیپلماسی که می گین می دونین چی هست؟!

منبع : !ابرها به زمین نزدیکترند تا به خورشیدآخ آخ آخ آخ آخ...
برچسب ها : بخوانید

دلم برات تنگ میشه بابای مهربون!

:: دلم برات تنگ میشه بابای مهربون!

بعد از سه روز نبودن در خانه ی بی بخاری، برگردی ببینی از 10 فنچی که در خانه بوده، که تو قصد کرده بودی بجز مادر و پدر اصلی(یا همان فنچول و فینگیل معروف) همه را فورا رد کنی، فقط چهار فنچ زنده اند و شش فنچ دیگر از سرما و یا شاید کمی هم گرسنگی مرده اند. همه جا را بگردی تا جنازه هایشان را پیدا کنی اما همه را پیدا کنی بجز عزیزترینشان که برایت آواز می خواند و از دیدن زیبایی اش دلت آب می شد و بامزه بودنش هم نمیگذاشت از دست شیطنت ها و حتی زن دوم گرفتنش خسته شوی... همان فنچول را میگویم که هرچقدر در اینترنت سرچ کردی، آواز هیچ فنچی را به قشنگی آوازش پیدا نکردی... همان که حاضر نبودی بفروشی اش... و الآن دو زنش زنده اند با یک پسر و یک دختر دیگرش... حتی فنچ سفیدی که نرگس ماه ها منتظر بود تا به دنیا بیاید هم مرده...

 

دلم برایت تنگ می شود بابای مهربان خانه ی من...

 

پ.ن: الآن فقط نگران جنازه ی فنچولم که پیدا بشه. هرچی میگردم پیدا نمیکنم.

منبع : !ابرها به زمین نزدیکترند تا به خورشیددلم برات تنگ میشه بابای مهربون!
برچسب ها : پیدا ,خانه ,همان فنچول

زن که باشی...

:: زن که باشی...

زن که باشی، حتی اگر از آن زن هایی که ظاهر محکمی دارند، کسی باید باشد که دوستت داشته باشد، که دوستش داشته باشی... کسی که اگرچه به ظاهر با او کل کل کنی که شماها به هیچ دردی نمیخورید، اما نفست به نفسش بند باشد... کسی که در مقابل قدرت و قوت مردانه اش، احساس ضعف کنی و سر پایین بیاندازی و بگویی چشم... و از این چشم گفتنت برق به چشمانش بیاندازی و خودت از آن برق، قند در دلت آب شود...

کسی باید باشد که دوست داشته باشی تحسینش کنی تا ببینی از تحسین تو لذت می برد و از لذت او دل خودت بریزد...

کسی باید باشد که تمام قوای مردانه اش را در اختیار آرامشت بگذارد... و تو از دیدن تلاشش برای خوشحالی ات، دل در دلت نماند و منتظر باشی تا خسته ببینی اش و بیفتی به جان خستگی اش تا به درش کنی...

کسی باید باشد که وقتی نا آرامی، دستانت را بگیرد و بعد تو را محکم به آغوش خود بچسباند تا ناآرامی ات را فرار دهد... و اینطور شود که تو دلتنگ ناآرامی هایت شوی تا بهانه ای باشد برای اینکه تو را به آغوش خود برباید...

کسی باید باشد که وقتی ناراحتت کرد، با وجود همه ی غرور مردانه اش، برایت گل بخرد و بیاورد، اگرچه که غرورش اجازه ندهد بگوید برای تو خریده ام تا ببخشی اشتباهم را، و بهانه ای بیاورد مثل اینکه دخترمان از این گل ها دوست دارد...

زن که باشی، همان زنی که می گویند مایه ی آرامش خانواده است، کسی باید باشد که آرامش به تو بدهد و بعد تقسیمش کنی بین همه ی خانواده...از این تقسیم های مادرانه که همه را سیر می کند...

کسی باید باشد که بشود همه ی وجودت و مایه ی آرام ات... و بشوی مایه آرام اش، و با فکر اینکه او با تمام ادعای قدرتش به توی ضعیف وابسته است، قند در دلت آب شود...

زن که باشی، چنین مردی می خواهی که عشق را با او تجربه کنی... و این عشق بشود وسیله ای برای نزدیک شدن به آنکه شما را چنین مکمل هم آفرید...

منبع : !ابرها به زمین نزدیکترند تا به خورشیدزن که باشی...
برچسب ها : باشی ,مایه ,اینکه ,مردانه ,داشته ,باید باشد ,داشته باشی

اندر آداب خواستگاری

:: اندر آداب خواستگاری

وقتی یه آقایی میره خواستگاری یه خانمی، معمول اینه که اگر قصد ادامه دادن داشته باشه، بعد یکی دو روز مادرش زنگ می زنه و جواب دخترخانم رو میگیره... اگر جواب مثبت باشه که خب قرار جلسه ی بعد گذاشته میشه، اما اگر منفی باشه دلیلش رو می پرسن و حتی گاهی سعی در رفعش می کنن و اگر هم رفع نمی شد تشکر می کنن و برای دو طرف آرزوی خوشبختی...

اما نمی فهمم این چه بی فرهنگی ایه که اگر پسر یا خانواده اش، به دلیلی از ادامه ی جلسات آشنایی منصرف بشن، میرن و پشت سرشونم نگاه نمی کنن... یعنی معمولا حتی زنگ هم نمی زنن به خانواده ی طرف و تشکر کنن که وقتشونو در اختیار این خانواده گذاشتن و احیانا پذیرایی کردن... یکی نیست بگه بابا جان درسته که شما رفتید خواستگاری ولی خب بالاخره اون دختر خانم فکرش مشغول میشه و تا پرونده رو ختم نکنید ذهنش درگیره... خیلی زشته که اصلا زنگ هم نمی زنید! خوشتون میاد وقتی خودتون می خواید ادامه بدید به آشنایی، زنگ بزنید ولی خانواده ی دختر چون نمی خوان ادامه بدن اصلا جواب تلفن رو ندن؟!!! خیلی بی ادبی و بی فرهنگیه به نظرم این مسأله که باب شده... یعنی از چند سال پیش که مبتلا به ما بود باب بود، هنوزم همینه... بعضی ها که حتی واسطه رو هم در جریان نمی گذارن که واسطه بگه نمی خوان ادامه بدن... اگه دختر خودش خیلی ذهنش درگیر شده باشه باید با شصت تا بهانه از واسطه بپرسه تا اون ببینه می خوان ادامه بدن یا نه؟

راستش من اصلا این بی فرهنگی ها رو نمی فهمم...

منبع : !ابرها به زمین نزدیکترند تا به خورشیداندر آداب خواستگاری
برچسب ها : خانواده ,اصلا ,خوان ,واسطه ,خیلی ,دختر ,خوان ادامه

فقط دعا کنید...

:: فقط دعا کنید...

امشب عطیه، یکی از صمیمی ترین دوستام که مثل خواهرم می مونه، بهم زنگ زد. می دونستم امروز برای شیمی درمانی مادرش رفتن بیمارستان. از اونجایی که دور و برش شلوغ بود فهمیدم هنوز بیمارستانن.

ازش پرسیدم حال مادرت خوبه؟

توقع داشتم بگه الحمدلله...مثل همیشه...

- نه!

و ساکت شد... فهمیدم داره گریه می کنه...

- عطیهههههه! نصف جونم کردی؟ چی شده؟

باز هم گریه... به سختی از لای گریه می تونست حرف بزنه...

- سرطانش پیشرفت کرده... تمام استخوون های کمر و سرش رو گرفته...

- پس سردرد این مدتش برای همین بوده؟

- آره... تازه دکتره گفت باید اسکن بده ببینیم کبد و کلیه رو نگرفته باشه...

و من واقعا نمی دونستم باید چی بگم... فقط تونستم بگم ان شاءالله زود خوب شن...

 

مادر مهربون و دوست داشتنی عطیه، دو سه سالی هست که درگیر سرطانه... همه خوشحال بودیم که داره کم میشه... اما امروز در عین ناباوری معلوم شد که پیشرفت مخفی داشته...

 

از همه ی کسانی که اینجا رو می خونن التماس می کنم دعا کنن خدا سلامتی رو به این مادر مهربون برگردونه و سایه اش رو بالای سر عطیه و برادرش محسن نگه داره...

 

یا علی

منبع : !ابرها به زمین نزدیکترند تا به خورشیدفقط دعا کنید...
برچسب ها : مادر مهربون

همیشه جود فرزند رأفت بوده است...

:: همیشه جود فرزند رأفت بوده است...

میلاد دردانه ی امام رئوف،

حضرت امام جواد علیه السلام،

مبارک.

ان شاءالله که مشمول جود پاره ی تن امام مهربانمان بشویم...

 

 

پ.ن: ده روز پیش در سایت تولیت آستان مقدس امامین کاظم و جواد علیهما السلام ثبت نام کردم برای زیارت نیابتی از طرف خودم و پدر و مادرم... امروز ایمیلش اومد که از طرفتون زیارت شد و دو رکعت نماز خونده شد... بسی خرسند شدم... :))

منبع : !ابرها به زمین نزدیکترند تا به خورشیدهمیشه جود فرزند رأفت بوده است...
برچسب ها : امام

تفأل امروزم بعنوان شروع دوباره :)

:: تفأل امروزم بعنوان شروع دوباره :)

دیگــــــــــــر ز شاخ ســــــرو سهی بلبل صبور          گلبانگ زد که چشـــــــم بد از روی گل به دور

ای گل به شکر آن که تویی پادشـــــاه حسن          با بلبلان بی دل شیــــدا مکن غـــــــــــــــــرور

از دســــــت غیبت تو شکـــــــــایت نمی کنم         تا نیست غیبتی نبــــــــــــــــــــــود لذت حضور

گر دیگـــــــــران به عیش و طرب خرمند و شاد        ما را غم نگــــــــــــــــار بود مایه ســـــــــــــــرور

زاهـــــــــــــــد اگر به حور و قصور است امیدوار        ما را شرابخانه قصـــــــــــــــــور است و یار حور

می خور به بانگ چنگ و مخور غصه ور کسی        گوید تو را که باده مخور گو هوالغفـــــــــــــــــور

حافــــــــظ شکایت از غم هجران چه می کنی         در هجر وصــــــــل باشد و در ظلمت است نور

 

پ.ن1: خدا جون! هوا ایمانمو داشته باش خودت...

پ.ن2: فردا اول رجبه... از همه التماس دعای زیاااااااد دارم... ان شاءالله که بتونیم استفاده کنیم همه مون...

بعدا نوشت1: کسی می گفت حافظم خراب است. راست می گفت انگار...

بعدا نوشت 2: تا صبح گریه می کنم و غنچه می دهند/گل های ریز صورتی روی بالشم...

منبع : !ابرها به زمین نزدیکترند تا به خورشیدتفأل امروزم بعنوان شروع دوباره :)
برچسب ها :

یک پست از صحن انقلاب، در روز عید انقلاب...

:: یک پست از صحن انقلاب، در روز عید انقلاب...

امروز صبح، بعد از نماز صبح، نشسته بودم پایین پای حضرت رئوف، تقریبا بیکار و بیحال و بیخواب... گرسنه بودم و شروع کردم به خوردن نان شیرمالی که قبل نماز از نانوایی سر راه خریده بودم... کمی بعد دو خانم دنبال جا میگشتند برای نشستن که من اشاره کردم بیایید اینجا جا هست...آمدند و نشستند و شروع کردند به خواندن دعا... من هم اعتراف می کنم تقریبا به صورت پخمه طوری داشتم در و دیوار و مردم را نگاه می کردم... انگار نه انگار که مرگی باشد مرا! بعد از چند دقیقه، ییهو، یکی از آن دو خانم به من یکی از صفحات مفاتیح را نشانم داد و گفت این زیارت حضرت زهرا را بخوان، خیلی خوب است، کسی به من توصیه کرد برای رفع مشکل من خواندم، تو هم هر روز بخوان، از مادرشان بخواه...با لبخندی تشکر کردم و مفاتیح موبایلم را باز کردم و شروع کردم به خواندن:
یا ممتحنة امتحنک الله الذی خلقک قبل أن یخلقک، فوجدک لما امتحنک صابرة...

دست خودم نبود که گریه کنم یا نکنم... یاد مادری مهربان و مشکل گشا، وقتی چاره ی دیگری برایت نمانده، اختیار اشک را از آدم می گیرد...تازه یاد بغض ها و دلگیری ها و آرزوهای شیرینت می افتی و انگار که مادرت را پناه یافته و سر به دامانش گذاشته باشی، بغضت می ترکد و کل صورتت را خیس می کند...
وقتی برگشتم محل اسکانمان، خوابیدم... خواب دیدم آرزوی شیرینم را به دست آورده ام...حتی در خواب هم داشتم فکر می کردم که دعاهایم مستجاب شد... اگرچه که می‌دانم آن ساعت صبح احتمال بی تعبیر بودنش بالاست، اما از اینکه بیدار شدم ناراحت بودم... دوست داشتم خواب می ماندم و باقی زندگی ام را در خواب ادامه می دادم...

پ.ن 1: 22 بهمنتان مبارک... :)

پ.ن2: التماس نکنید، که خودم کلی محتاجم به دعا... :((

منبع : !ابرها به زمین نزدیکترند تا به خورشیدیک پست از صحن انقلاب، در روز عید انقلاب...
برچسب ها : خواب ,انگار ,داشتم ,شروع کردم

جای خالی عزیزانم

:: جای خالی عزیزانم

مادر و پدرم ساعتی پیش راه افتادند و من یهو شدم مادر دو خواهر و برادر سرکشم...

هنوز نرفته بودند بغض و گریه ام مخلوط شد... بغض نگرانی برای سلامتشان و گریه ی ناراحتی از جاماندنم از کاروان عشاق...

 

برای سلامت همه ی زوار دعا کنیم...

 

پ.ن: نمی دانم این بغض چند روزه ام کی بترکد...

منبع : !ابرها به زمین نزدیکترند تا به خورشیدجای خالی عزیزانم
برچسب ها :

بیچاره ندانست که یارش سفری بود...

:: بیچاره ندانست که یارش سفری بود...

امروز سالروز شهادت شهید سید محمدحسین علم الهدی و یارانش بود...

یارانی که به سید جوان، به چشم امامشان و پیر راهشان می نگریستند...

کسانی که مظلومانه اما شجاعانه در محاصره ی دشمن مقاومت کردند و تا آخر تسلیم نشدند...

آخر هم که می گویم یعنی درست آخر آخر روضه های کربلا که اسب می دوانند بر پیکرها و در اینجا تانک می رانند بر پیکرها...

یادشان زنده و خاطرشان عزیز...

 

یادمان هویزه

 

دل نوشت: بعضی جاها و بعضی آدم ها، دل آدم را به خودشان گره می زنند، طوری که آدم اگر فرسنگ ها و سال ها از آن ها فاصله بگیرد، باز وقتی یادشان می افتد انگار ضربان قلبش تغییر می کند و دلش پر می کشد... یک هو می بینی دارد لبخند می زند، انگار که همان جا و یا در محضر همان آدم دوست داشتنی است... هویزه برای من چنین سرزمینی است... یک تکه از بهشت که همیشه حسرت آرامشش را دارم...

منبع : !ابرها به زمین نزدیکترند تا به خورشیدبیچاره ندانست که یارش سفری بود...
برچسب ها :

زعفران یا نبودن، مسأله این است...

:: زعفران یا نبودن، مسأله این است...

وقت هایی می آید در زندگی، که آدم احساس می کند زعفران نخورد جانش به خطر می افتد...

وقتی مثل الآن که زعفران را خالی می کنم در شیر، تا با خرما بخورم، و در آبی که قرار است در آن کدو حلوایی پخته شود تا برای شام بخورم...

بوی زعفران تمام غصه ها را می پراند... نمی دانم چرا قرص روان گردانش نمی کنند تا به آن معتاد شوند و با خوردنش فاز مثبت بگیرند؟!

منبع : !ابرها به زمین نزدیکترند تا به خورشیدزعفران یا نبودن، مسأله این است...
برچسب ها : زعفران

درد دل های مدرسه ای من...(4)

:: درد دل های مدرسه ای من...(4)

یادم هست وقتی مدرسه می رفتم، از دوم راهنمایی گرفته تا خود پیش دانشگاهی،  و حتی در کلاس های فلسفی طرح ولایت، خیلی وقت ها بچه ها به من معترض بودند... چرا؟ چون نمیخواستم ریاضی و فیزیک و فلسفه را حفظ کنم و از چرایی فرمول ها و قضایا و مسائل می پرسیدم تا بفهمم. درست یادم هست که دوم راهنمایی یکی از بچه ها سر کلاس ریاضی به من اعتراض کرد که نمیخواد بفهمی، حفظ کن بره! و من آن لحظه چشم هام داشت از حدقه درمی آمد که مگه ریاضی هم حفظ کردنیست؟!!!

اما بعد از سال ها، که این ماجراها را فراموش کرده بودم، این دو سه هفته ای  باز هم متهم شدم... منتها این بار نه به فهمیدن، که به فهماندن! که چرا من اینقدر معلم بیکاری هستم که می خواهم ریاضی را بفهمانم به بچه ها؟! یا اینکه چرا فرمول قبول ندارم و می گویم باید تحلیل داشته باشید، دلیل بیاورید، استدلال ریاضی بنویسید! اینکه چرا  در حد مدرسه ی استثنائی ها سوال نمی دهم و کار نمی کنم؟! اینکه چرا در حد تیزهوشان کار می کنم(که نمی کنم)؟!!!! اینکه دارم سنتی کار می کنم (که نمی کنم و نمی توانم هم سنتی کار کنم)؟!!!!!!

در مدرسه من متهم شده ام! و بچه ها زبانشان دراز شده! که خانم چرا حرف هایتان عجیب است؟ چرا فرمول نمی گویید که ما نمره بگیریم؟! و بچه هایی که اینطورند سروصدا می کنند و اعتراض... جو به هم می زنند و بقیه را علیه من می شورانند. علیه کسی که یکی دو ماه اول، بهترین معلمشان بود به اعتراف خوشان... بچه هایی هستند از دماغ فیل افتاده و مدعی و تنبل که جور از دماغ فیل افتادن و مدعی بودن و تنبل بودنشان را من معلم ریاضی باید بدهم چون از ابتدا با این ها مثل ... برخورد نکردم و بد خلقی نکرده ام و گیر الکی نداده ام...

چقدر کمند کسانی که دنبال فهمیدنند، نه نمره و سود...

منبع : !ابرها به زمین نزدیکترند تا به خورشیددرد دل های مدرسه ای من...(4)
برچسب ها : ریاضی ,مدرسه ,اینکه ,فرمول

کاش مادرم مرا «راضیه» می نامید، نه «مرضیه»...

:: کاش مادرم مرا «راضیه» می نامید، نه «مرضیه»...

دلم پره...

از خیلی چیزها...

و زبانم بسته است...

نیاز به تقوایی قوی دارم... برای ادامه ی زندگی...

باید راضی باشم به رضایت خدا... اون هم با این ایمان نصفه نیمه و تقوای دست و پا شکسته...

 

به قول استادم، راضی بودن سخت تر از مرضی بودنه... چون خدا سریع الرضاست اما ما نه...

ما عجولیم و جهول...

و به قول خودم، تجلی سربلند شدن امام حسین علیه السلام در تمام اون امتحان های عظیم،در لحظات آخر شد این جمله که الهی رضاً برضاک...

 

دعام کنید...

منبع : !ابرها به زمین نزدیکترند تا به خورشیدکاش مادرم مرا «راضیه» می نامید، نه «مرضیه»...
برچسب ها :

درد دل های مدرسه ای من...(3)

:: درد دل های مدرسه ای من...(3)

چهارشنبه که جلسه معلم ها و مادرها بود،  بعد جلسه مادر یکی از بچه هایی که من و سایر معلم ها رو عاصی کرده از تنبلی و حرف زدن، اومد با لحن بدی بهم گفت که اگه شما نمیتونی بچه ی من رو ساکت کنی، خودم بیام سر کلاس بشینم ساکتش کنم...

تو این مایه ها که تو عرضه نداری من دارم...

من اونموقع نتونستم جواب دندان شکنی(!) بهش بدم و سعی کردم فقط جمع کنم قضیه رو...

بعدا که فکر کردم یادم اومد اوایل سال یه بار به همین دختر توپیده بودم که یکی دو روز بعدش مدیر صدام زد گفت این دختر بخاطر شرایطی که داره اعتماد به نفسش پایینه باید بیشتر مراعاتش رو بکنی. این شد که من بهش سخت نگرفتم...

 

امروز صبح که اومدم، دیدم مادر گرانقدرشون اومدن که بشینن سر کلاس من...

انقدر ناراحت شدم که حد نداشت...

رفتم بالا به معلم ریاضی هشتم و نهم گفتم من باید با مادری که اومده سر کلاس من بشینه که بچه اش رو ساکت کنه چکار کنم؟ خلاصه کلی تعجب کرد و معلم های دیگه هم فهمیدن و کلی ناراحت شدن...

فعلا که بخاطر امتحان مرآت سر امتحانیم. تا چند دقیقه پیش هم مادره نشسته بود. اما گویا رفته...

من نمیفهمم که چرا مدرسه برخورد جدی نمیکنه؟ چون از اون ها سالی 12 میلیون پول میگیره اما به ما پول میده؟! چرا نمیان به این مادرهای پرتوقع سفارش ما رو بکنن مثلا فلان معلم مشکل اعتماد به نفس داره توی شورا برنگردید با بی ادبی تمام ضایعش کنید؟

والا!

خلاصه من می دونم با اونایی که با پررویی هم وقت کلاس رو میگیرن هم میرن با پررویی بیشتر پشت سرم حرف میزنن...

واقعا گاهی حس می کنم چقدر این بچه ها و حتی بعضی خانواده هاشون چه دیوارهای سستی اند که نه ایستادنشون قابل اعتماده، نه ریختنشون...

بعدا نوشت: امروز خیلی روز بدی بود... فهمیدم بچه ها کلی پشت سرم حرف زدن که این نمیتونه به ما بفهمونه درس رو! چیزی که به خودمم می گن اما همونجا بهشون تمرین میدم حل می کنن معلوم میشه یاد گرفتن... اما وقتی پشت سرم میگن ناظم و مدیر، اگه همه ی حرفشون رو باور نکنن، دست کم بخشیش رو باور می کنن... خلاصه امروز خیلی حرص خوردم...

امروز به جایی رسیدم که گفتم کاش شرایطم جوری تغییر کنه که نخوام سال دیگه کار کنم... یه معلمی مونده بود از کارهای مناسب و ایده آل برای خانم ها، که اونم امروز به این نتیجه رسیدم که توش موفق نیستم... اون هم چون با بچه ها رفیق میشم و از سر و کولم میرن بالا و نظم کلاس و شرایط گوش دادن از بین میره...

اعصابم خورده...

منبع : !ابرها به زمین نزدیکترند تا به خورشیددرد دل های مدرسه ای من...(3)
برچسب ها : معلم ,کلاس ,خلاصه